“حقیقت وجودی”
فروردین 16, 1405
“اضداد خدمتگزار”
فروردین 16, 1405⭐️ … اهل ذهن بود و برای بحث و جدل آمده بود، پس مغرورانه رو به چوپان پیر کرد و پرسید؛ شما از چه مأخذ و منبعی سخن میگویید؟! منبع و مأخذتان کجاست؟!
چوپان پیر چون این شنید به ناگاه به خندهای شکمی افتاد و پس از آرام شدن، به شکمش اشاره کرد و گفت: “شکم! من از شکمم حرف میزنم! سخنان من شکمی است. همچنانکه تنفسام شکمی است. دیر زمانی است که سرِ ذهنیام را قربانی دوست کردهام. اکنون بیسرم و تنها شکم دارم! یک بطن خالی از غیر. اهل ذهن باید به سراغ اصحاب ذهن بروند نه افراد شکمی. سخنان ما برایشان بدرد نخور و در عین حال خطرناک است. در شکم من، در بطن من، حقیقتی است که حامل آنم و تنها کسانی که سر در راه دوست دادهاند آن را دریافت میکنند. آن از آنِ کسان دیگر نیست. اصحاب خود را میطلبد. [دوباره با انگشت به شکمش اشاره میکند] آری کلام زندهام از این منبع است. مأخذ دیگری ندارد. و برای همین است که بر خلاف اصحاب ذهن از تضاد و تناقض خوفی ندارم. تضادها و تناقضها برایم دستمایههای ساخت و ساز اند. شما هم بهتر است به سراغ آدمهای باسواد بروید. کسانی که ذهنی مملو از واژه و اصطلاح و تعریفات دارند. من سوادی ندارم. همان اندکی را هم که روزی داشتم به دور انداختم. از هیچکس هم دعوت نکرده و نمیکنم که شنوایم باشد. نیازی بدین کار ندارم. زیرا کلام صحراییام را حتی اگر شنوندهای در ظاهر نباشد، باد آن را از راههای پر رمز و راز بسیار به سوی دریافتکنندگانش خواهد برد. بسوی آن کسان که از آگاهیهای بطنی باخبرند. شما مرکز شکم یعنی همان “بطن” را نمیشناسید و از کارکردش بیخبرید و بهرهای نخواهید برد. پس نه کلام من از آنِ شماست و نه شما از آنِ این کلام”.
چوپان پیر چون این نکته را به صراحت و روشنی گفت؛ لختی بعد آن ذهن جدلی پچ پچ کنان دور شد و رفت و دوباره صحرا خالی از غیر شد. دوباره پر از سکوت و خاموشی گشت. پر از روشنایی بیتعریف.
– “آن روز برای من از زیباترین و خندهآورترین روزهای صحرایی بود”.
بر گرفته از حکایات چوپان پیر
مسعود ریاعی




