“الهی، ای سرچشمهٔ اسرار”
تیر 6, 1405
“رفاقت زندگی و مرگ”
تیر 6, 1405⭐️ حکیم خارچین را در بیابانی یافتند که داشت خاری را از سم خری بیرون میکشید. از او پرسیدند: بهترین جامعه کدام است؟! لبخندی زد و بیآنکه از کارش دست کشد، گفت: جامعهای که رئیس و مرئوس ندارد، شعور متعالی دارد، سرزمین محصور ندارد، زمین و آسمان فراخ دارد، منیّت ندارد، عمل بر اساس فطرت خدادادهاش دارد، جامعهای است که ذهنهای تاریکاندیش آن را در جایی نمیبینند زیرا آن همه جاست بیآنکه در جایی باشد. پس همچون دیگر پدیدهها دیده نمیشود. و چون دیده نمیشود و از برکاتش بیخبرند، نیروهای شرّ بدان طمع نمیورزند و حملهور نمیشوند. ساکنین چنین جامعهای با ملات حرّیت به هم پیوند خوردهاند اگرچه هر کدامشان به ظاهر دور از هم و در سرزمینی جدا از هم بسر برند. پرسشکنندگان با تعجب گفتند: این چه جور جامعهای است!! این خلاف تعاریف دانشگاهی ما از جامعه است! این پیرمرد چه میگوید! مگر چنین جامعهای اصلاً وجود دارد؟! حکیم خارچین صبورانه گفت: آری! و این تنها جامعهٔ حقیقی است که همواره وجود داشته و همچنان دارد. شما آن را نمیبینید زیرا تعریفتان از جامعه مشتی افرادند که در یکجا در هم میلولند و بدنبال منافع خویشاند. اما این جامعهای که از آن سخن میگویم اهالیاش در هر دورهای بسیار قلیلاند و در عین حال برخوردار از کیفیتی غنی و روحافزا. چه ساکنین آن جز فتوّتمندان اَحرار نباشند. هر کدام از اینان خودْ شهری آبادند که با پیوند روحهایشان بلادی عظیم و لطیف و با برکت ساختهاند، که صد البته برای اغیار نادیدنی است. پرسشکنندگان با نگاهی تحقیر آمیز پوزخندی از سر تمسخر زدند و زیر لب بهم گفتند که این پیرمرد دیوانه است! حکیم خارچین خار را از سم خر بیرون کشید و بدور انداخت و آنگاه به نرمی ایشان را گفت: حال که سخن این دیوانه را شنیدید اکنون برگردید به جامعهٔ خوب خودتان! که شما اهل شهری که گفتم نباشید.
برگرفته از حکایات چوپان پیر مسعود ریاعی




