“انسان جهانی”
مهر 25, 1405“اَبَر معرفت”
مهر 25, 1405⭐️ روزی از چوپان پیر پرسیدند؛ آیا اندر این صحرا تا کنون غول دیدهای؟!
خندید و خندید و خندید و سپس گفت: آری، غولهای بسیار دیدهام! غولهای سیاه و دهشتناک، غولهای شکم گنده و رانده شده از عالَم عِلوی! غولهای هزارچهره و پر نقاب! عجیب است که شما هیچیک از این غولها را تا کنون ندیدهاید و نمیدانید کیانند و کجایند؟!
همگی سکوت کردند… و آنگاه خود ادامه داد: این غولها همان مرشدان شیطانیاند. همان اولیاء شیطانند. همان کسانیاند که ذهن بسیاری را بلعیده و یک لقمهٔ چربشان کرده و به خدمتشان گرفتهاند… و دوباره خندید و خندید و خندید… راستی پریشب یکیشان را به شکل “دلهاث” که آدمیشکل است و دیو سیرت، بر آستانهٔ همین غار دیدم! عجب چهرهٔ نورانی از خود نشان میداد اما نمیتوانست دمش را که همچون بادبزنی در پشتش میجنبید، پنهان کند!
با تعجب پرسیدند؛ خب، بعد چه شد؟!
گفت؛ هیچ، “لا حول و لا قوة اِلّا بِالله” خواندم و عصای مراقبه از بین دو چشم افکندم و دفعتاً آسمان پر ستاره او را بلعید و ناپدید گشت! …میدانید چرا؟!
گفتند؛ نه!
گفت؛ زیرا من لقمهٔ این غولان نباشم، چه از دهانشان بزرگترم و گلوگیر! من فقط لقمهٔ نرم خدایم نه لقمهٔ کس دیگر!
برگرفته از حکایات چوپان پیر
مسعود ریاعی
